نویسنده : سید مهدی ; روز یکشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٦;

نوشته اي از جبران خليل جبران

من اندوهان دل خويش را با شادمانيهاي ديگران عوض نمي كنم و رضا نمي دهم اشكي كه اندوه از بند بند وجودم جاري مي كند به لبخندي بدل شود .
آرزو دارم زندگيم سراسر اشكي باشد و لبخندي :اشكي كه دلم را پاك و طاهر كند و اسرار هستي را به من بياموزد و لبخندي تا مرا به همنوعان و همسفران خويش نزديك سازد و نشانه ي سپاس و تمجيد من از خداوند باشد .اشكي كه به آن شريك غم دلشكستگان باشم و لبخندي كه نشانه ي شادماني من از هستي خويش باشد.
شادمانه مردن را بر ملولانه زيستن ترجيح مي دهم. مي خواهم در اعماق روحم همواره عطش درك عشق و جمال بجوشد چرا كه نظر كردم و ديدم كه مردمان بي عطش و قانعان بدبخت ترين مردم و نزديك ترين آنها به زندان ماديات هستند و گوش سپردم و ناله هاي مشتاقان آرزو مند را شيرين تر از طنين بهترين سازهاي خوش آهنگ يافتم.
شبانگاهان گلي برگهاي خويش در هم مي كشد و با آرزوي خويش دست در آغوش مي خسبد و چون صبح فرا مي رسد براي بوسه ي آفتاب لبان بسته مي گشايد.زندگي گلها سر به سر شوقي است و وصالي . اشكي است و لبخندي . آب دريا بخار مي شود سر به آسمان مي گذارد و پس از تراكم ابري مي شود و بر فراز كوه ها و دشت ها سير مي كند . پس آنگاه در بر خورد با نسيمي لطيف و گريان بر باغ و در و دشت مي بارد . به رود ها مي پيوندد و به دريا يعني وطن خويش بازمي گردد . زندگاني ابر ها سر به سر فراقي است و وصالي . اشكي و لبخندي.
هم از اين گونه روح انسان از آن روح عام جدا مي شود و در عالم ماده چونان ابري بر فراز كوه هاي اندوه و دشت هاي شادماني مي گردد و به گاه ملاقات با نسيم مرگ به زادگاه خويش به درياي محبت و جمال به نزد خداوند متعال باز مي گردد.



صفحه نخست
خبر خوان RSS
SMPtheme
شروع دوباره