نویسنده : سید مهدی ; روز دوشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٦;

عنوانِ همایشی سیاسی «چه» شد
با شور فراوان سخن از هر «چ» شد

وقتی که دو فرزند چه از وی گفتند
در محضر شاهدان عینی «سه» شد!

 

*****

 

هرچند برای جنگ بی‌دل باشد
در راه عقیده‌اش قوی‌دل باشد

وقتی چه‌گوارا پی آبادی نیست
بهتر که همان رفیق فیدل باشد!

 

*****

 

آن بی‌خبر‌از‌ما بشود اسطوره
از آن سر ِ دنیا بشود اسطوره

وقتی که بزرگانِ خودی سانسورند
باید چه‌ گوارا بشود اسطوره...

 

*****

 

در شانِ رفیع ِ مردم ایران نیست
همسنگِ ستارگان شدن آسان نیست

افسوس که گفته‌اند «چه چون چمران»
ما معتقدیم، هرچه‌ای چمران نیست

 

*****

 

البته...
هرچند که گویند «چه بی‌دین بوده!
شایان عذاب و لعن و نفرین بوده»

«آزادی انسان» و «عدالت‌خواهی»
سرمایه‌ی دین مگر به جز این بوده؟

 

*****

 

بی‌نظمی و تهدید و ترور یعنی چه
هی تیر بزن تیر بخور! یعنی چه

اینقدر حمایت نکنیدش یاران
با ترکه‌ی تر ترکِ موتور یعنی چه

 

*****

 

عاشق شدم و به قهرمان دل دادم
گفتم دگر از دیکتاتوری آزادم

حالا که به خود می‌نگرم می‌بینم
از چاله درآمدم به چــه افتادم!

 

*****

 

هرچند که عشق ِ دوره‌ی بابات است
هرچند عدالت‌طلب و خوش‌ذات است

این چهره‌ی آشفته‌ و مو ژولیده
بدجور نیازمند اصلاحات است...!

مهدی استاد احمد

به نقل از لوح




نویسنده : سید مهدی ; روز دوشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٦;

درد، درد، درد، درد
در وجود گرم و مهربان مرد
خانه کرد
مرد مهربان از این هوای سرد
خسته بود
درد را بهانه کرد

آه، آه، آه، آه
باز هم صدای زنگ و بغض تلخ صبح‌گاه:
- ای دریغ آن‌که رفت ...
- ای دریغ ما، دریغ مهر و ماه
دوستان نیمه راه

رود، رود، رود، رود
رود گریه جماعت کبود
در فراق آن‌که رفت
در عزای آن‌که بود
«دیر مانده‌ام در این سرا... »  ولی شما، عزیز
«ناگهان چه قدر زود...»
(ابوالفضل زرویی نصر آباد)

...............................................................

تو قیصری و این همه مردانِ تواند
شاعرترها آینه گردانِ تواند

تا آیه‌ی نور از لبت می‌جوشد
گل‌ها همه آفتابگردانِ تواند

 

باور نکنید بعد از این باور را

بر باد دهید باقی دفتر را

در عقده ی دستمال بعد از گریه

آتش بزنید شهر بی قیصر را

(از امید مهدی نژاد) 

...........................................................

امشب دگر چشمان سرخش تر نخواهد شد
همصحبت تنهایی‌اش دفتر نخواهد شد

بر پشت جلد چشم خود امضا زد و خوابید
پرواز یک شاعر از این بهتر نخواهد شد

بالت چطورست ای کبوتر؟ هیچ می‌دانی
دیگر کلاغ غصه و غم پَر نخواهد شد؟

یادش به خیر آن روزها آن روزهای ناب
این بازی پر ماجرا از سر نخواهد شد

تو شعر می‌خواندی و ما گردت سراپا گوش
این حلقه دیگر بی‌تو انگشتر نخواهد شد

مرگ ستاره کذب محض است ای پیامک‌ها!
این بار دیگر حرفتان باور نخواهد شد

روبان مشکی گوشه‌ی سمت چپ عکست
مشکی‌تر از رخت غزل دیگر نخواهد شد

قیصر به سختی زاده شد تاریخ می‌گوید
گیتی دگر بر چون تویی مادر نخواهد شد

تا روح تو آزاد شد، روم غزل لرزید
دیگر برای ما کسی «قیصر» نخواهد شد
(از محسن رضوانی)

به نقل از  http://www.louh.com/




نویسنده : سید مهدی ; روز سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦;

 

سلام

قیصر هم رفت......

واقعا وقتی خبر رو توی برد بسیج دانشجویی خوندم شوکه شدم . یعنی قیصر به همین زودی ما رو تنها گذاشت و رفت

اینقدر ناراحتم که چیز دیگه ای نمی تونم بگم الا شعری از خودش....   

حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
         تا نگاه مي‌كني : 
                                 وقت رفتن است
         باز هم همان حكايت هميشگي !
         پيش از آن كه با خبر شوي !
         لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود
         آي ...
         اي دريغ و حسرت هميشگي ! 
         ناگهان
                         چقدرزود 
 
                                    دير مي‌شود !




صفحه نخست
خبر خوان RSS
SMPtheme
شروع دوباره